خب
سوباسا و سانوسا به اسپانیا رفتن و یه چند ماهی طول کشید تا دوتایی بتونن توی تیم
کاتولونیا باشن وقتی وارد تیم شدن یه دختر دیگه هم توی تیم کاتولونیا بود اسمش
رازلین بود که دختر مربی بود فردا صبح زود سوبا و سانوسا باهم اومدن برای تمرین
یهو یکی دیگه هم اومد اسمش ریووُل بود بهش می گفتن عقاب تیم کاتولونیا اونا با هم
تمرین کردن سوباسا : ریوول میای با هم مسابقه بدیم ریوول : چی ؟ سانوسا : امم ...
خب شما دوتا با هم بازی کنید من دخالتی توش نمی کنم سوباسا اومد از کنار ریوول رد
بشه که دست روول خورد تو سر سوباسا و افتاد زمین خبرنگارا همه اونجا بودن سانوسا
رفت پیش سوباسا : سوباسا ! سوباسا جواب بده سوباسا ولی سوباسا بی هوش شده بود سوبا
رو بردن پیش دکتر خبرنگار : یعنی چی شده ؟ سانوسا با نگرانی از زمین بازی اومد
بیرون خبرنگارا دویدن پیشش یکی از خبرنگارا : خانم سانوسا چه اتفاقی برای سوباسا
افتاد ؟ اون یکی : آیا سوباسا در مقابل ریوول به زانو در اومد سانوسا داد زد : من
هیچی نمی دونم و دوید و رفت آروم در اتاق رو زد دکتر : بیا تو سانوسا درو بازی کرد
و گفت : هنوز بهوش نیومده ؟ دکتر : نه فعلا نه سانوسا یه صندلی برداشت و گذاشت کنار
تخت سوباسا و نشست بعد از 30 دقیقه سوباسا یواش یواش بهوش اومد دکتر : پسرم
بالاخره بهوش اومدی سانوسا : سوباسا حالت خوبه ؟ سوباسا : آره خوبم دکتر : بگو
ببینم چه اتفاقی افتاد ؟ سوباسا : داشتم از کنار ریوول رد می شدم که دستش خورد توی
سرم دکتر : خب خدا بهت رحم کرده یه بار هم تو یکی از بازی های کاتولونیا ریوول
همچین کاری رو کرد سانوسا : بعد نتیجه بازی چی شد ؟ دکتر : 2-1 به نفع تیم
کاتولونیا از وفتی ریوول از برزیل برگشته رفتارش یه مقداری تغییر کرده دکتر بلند
شد و سه تا چایی ریخت و داد به اونا دکتر : خب شما با هم خواهر و برادر هستید ؟
برام سوال شده آخه این خانوم جوون از نیم ساعت پیش منتظره تا تو بهوش بیای ! سوبا
: جدی ؟ سانوسا : اسم من سانوسا ازاراست من با سوباسا فامیلم دکتر : حتما
فامیلیتون از اون پیچیده هاست درسته ؟ سوباسا : آره خب راستش ... همسرم هم هست
دکتر : جدی ؟ خب چند وقته ازدواج کردید ؟ سوبا :خیلی وقتی نیست شاید 6 یا 7 ماهه
دکتر : آهان سوباسا لیوانو گذاشت روز میز و رفت دکتر : سوباسا کجا می ری ؟ سوبا :
میرم تمرین کنم دکتر دکتر : ولی تو حالت خوبه ؟ سوبا : آقای دکتر حالم خوبه می
بینید که بدون کمک تونستم تا جلوی در بیام می بینید ؟ و رفت بیرون دکتر : اون خیلی
پر انرژیه سانوسا : درسته بعد از اینکه بچه های تیم کاتولونیا مشغول تمرین شدن
سانوسا هم اومد رازلین وقتی سانوسا رو دید تعجب کرد ( یه نکته رازلین اولین باری
که سوبا رو دیده بود ازش خوشش اومده بود ) گونزالس : خوش اومدی خانم ازارا سانوسا
: می تونی منو سانوسا صدا کنی گونزالس : خیله خب باشه رازلین فوری رفت چسبید به
سوباسا و ازش پرسید : این کیه سوبا ؟ سوباسا خودش از رازلین جدا کرد و گفت : اون
همسرمه ! رازلین از تعجب داشت شاخ در می آورد و گفت : سوبا تو کی ازدواج کردی ؟ سوباسا
: وقتی به کشورم برگشتم یکی دیگه از بازیکنا : بیا یاد بگیر گونزالس سوباسا هنوز
بچه اس ولی ازدواج کرده گونزالس : ای بابا باز تو گیر دادی ؟ بعد همه خندیدن و بعد
تمرین شروع شد سوباسا و سانوسا و رازلین و گونزالس و ... تو یه تیم بودن و ریوول و
... تو یه تیم دیگه بازی شروع می شه مربی هم اومد تا بازی رو تماشا کنه سوبا توپو
پاس می ده به سانوسا و اون می ره جلو رازلین میره کنار سانوسا یه ضربه میزنه به
دست چپش و بعد توپو می گیره و می ره جلو سانوسا : آخ این چه کاری بود امروز می
خواستم یه نامه بنویسم و بعد بلند شد و رفت جلو رازلین : سوبا بگیر و بعد توپو پاس
می ده به سوباسا و بعد با ریوول مواجه می شه و اینا بعد تمرین رازلین : سوبا چرا
بهم نگفتی که ازدواج کردی ؟ سوباسا : مگه برای هر کاری باید ازت اجازه بگیرم یهو
سوباسا آقای میکامی رو می بینه سوباسا : هه سانوسا اون آقای میکامیه و دوتای میرن
طرفش آقای میکامی : خوشحالم که دوباره می بینمتون بچه ها سوباسا : ما هم همین طور
آقای میکامی آقای میکامی : بچه ها من روی شما دو تا حساب کردم مطمئنم که سال بعد
برای جام جهانی به ژاپن بر می گردید درسته سانوسا : شک نکنید آقای میکامی و بعد
خداحافظی کردن و رفتن برای تمرین رازلین میره به دفتر باباش : پدرجان چرا گذاشتید
یه دختر بیاد به تیم پدرش : دخترم اون خیلی بازیش خوبه رازلین : ولی پدر پدرش :
دیگه نمی خوام چیزی بشنوم رازلین من سوباسا و سانوسا ازارا رو به تیم اضافه می کنم
اونا توی فوتبال استعداد خاصی دارن می تونی بری رازلین رفت بیرون ( ولی شب یه
اتفاق خیلی بد می افته که اونو بعدا می نویسم )
↧






